انیسانیس، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره

انـــیـــس خـــاتـــون

خاطره

الان ساعت ١١.٣٥ شبه و امروز هم روز پدر بود منم خیلی خیلی خوشحالم چون به همین مناسبت ما همگی خونه آقا جونم دور هم جمع شدیم و من الان کنار دوستای عزیزم فاطمه سادات و آقا مهدی و آقا مجتبی و دنیا جونم هستم و حسابی داره بهمون خوش میگذره... ...
15 خرداد 1391

بعد از تولد

الان ساعت ١:٣٠ دقیقه بامداده و من حدودا پنج دقیقه پیش به دنیا اومدم و الان هم منو وزن کردند و من سه کیلو و پانصدو پنجاه گرم هستم و خانم دکتر با خنده به مامانم گفت که عجب دختر تپل و کله گنده ای داری . الان بیست دفیقه از تولدم گذشته و لباسهامو پوشیدم وحسابی گرسنمه و الان هم عمه جان مامانم منو بغل کرده و داره تو گوشم اذان میگه تا مامانمو بیارند تا اولین شیرمو بخورم...
29 آبان 1389

تولد

امروز بیست و چهارم آبان ماه هشتاد و نه .و الان ساعت نه شبه که بابا جونم مامانم و آورد زایشگاه ولی هنوز خبری از اومدنم نیست و دکتر به مامانم مبگه که باید بستری بشی و بابا جونم هم  میره خونه...
28 آبان 1389